حكيم زجاجى
159
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
زدند اشتران باغ و بستان به پاى * شترخان شد آن باغ و خرم سراى گل و لاله چو [ ن ] خار ، اشتر بخورد * سهى سرو سرسبز شد ، بيد زرد به مرو اندرون بد يكى مرزبان * جوانى دلاراى بد مهربان 50 به پيش قتيبه يكى روز گفت * كه اى مير با دانش و عقل جفت كسى زاين مقامى شترخان كند * بهشتى بدينگونه ويران كند يزيد اندر آن باغ و بستان سراى * نشستى چو خورشيد با فر و راى ندادى به دو باد را نيز راه * به يك هفته كردى تو زاينسان تباه قتيبه به دو گفت كاى مرد كار * چو گفتى جوابش ز من گوش دار 55 شنيدم كه مهلب به ليل و نهار * بدى بوستانبان در آن روزگار همان باب من بد شتربان شاه * به اصل و نسب كرد بايد نگاه برنجيد از آن بدزبان نامدار * ورا كرد محبوس و بست استوار درم بستد از مرزبان صد هزار * درخت دلش آفت آورد بار خبر مرگ عبد الملك بن مروان چو سال اندرآمد به هشتاد و شش * ز عبد الملك چرخ شد كينهكش به شوال در مرو بيمار گشت * جهان ديگرى را خريدار گشت از آن پيشتر گفتى آن زادمرد * كه دارم دل از كار گردون به درد به ماه صيام آمدم در وجود * مرا برد خورشيد و كيوان سجود در آن ماه گشتم امام جهان * سرافراز پيش كهان و مهان 5 ز دنيا در اين ماه خواهم شدن * بر آن راه ناگاه خواهم شدن در اين سال هشتاد و شش نامدار * پرانديشه بد از بد روزگار به ماه صيام اندر انديشه بود * شب و روز غم خوردنش پيشه بود چو عيد آمد آن شاه دلشاد شد * ز بند غم مردن آزاد شد به شوال بر تخت شاهى نشست * در غم فرو بست و بگشاد دست 10 به بخشش درآمد چو ابر بهار * كرم كرد با خلق ليل و نهار ندانست كامد به نزديك مرگ * نهد بر سرش ناگهان تيرهترك